فردا شکل امروز نیست

 

نادر ابراهیمی

 

انتشارات روزبهان

کتاب مجموعه 9 داستان کوتاه از آقای ابراهیمی است .
هزوارش : مردی که در حال یادیگری سواد و اندیشه فرداست .
گفت و گو با یک ساواکی الگو : ایننم که معلومه دیگه
چرک در خون : مردی که متوجه می شود دوستش ساواکی بوده
وقتی سری تکان دادی ... : داستان یک دوستی و مبارزه علیه رژیم
دیوار کاغذی : زندگی محمود . محمودی که مادرش در کودکی او را ترک می کند و در بزرگی او بر ضد رژیم است
یک روز قبل از همیشه : پزشک رامین مبشریان بر علیه نابودی جهان می جنگد
پدر یک خائن : مردی که پسرش یک خائن به ایران است . مردی که هر روز سرش بزرگ می شود و تنش کوچک
در مسیر سحر : گفت و گوی راوی با یکی از افراد مجاهدین که مامور قتل اوست .
مرزهای غم انگیز آزادی : پسر بچه ای که میمون درون باغ وحش دوست است و تصور او از آزادی .

حال و هوای داستان ها مربوط به اوایل انقلاب و جو اون روزهاست . در این کتاب آقای ابراهیمی سعی کرده بدی رژیم سابق ، موافقت نسبی خودش با این رژیم و خطراتی که در برابر این رژیم هست را گوشزد کنه . سبکش جدید و جذاب نیست اما موضوعات خوبی را انتخاب کرده و با توجه به زمان نوشتن داستان واقعا هم روشنفکرانه برخورد کرده و تا جایی که تونسته حرفش را زده . این موضوع به خصوص در داستان گفت و گو با یک ساواکی الگو خیلی شفاف بیان شده . یک مقادیری شعاری هست یک مقادیری جو اناقلابیش بالاست نمی دونم شاید خیلی کتاب سطح بالایی نباشه اما بد هم نیست .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

اگر تو فردا را به درستی ندانی ، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی ، اگر تو فردا را ننویسی ، هیچ چیز ننوشته یی ، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی که گهگاه می وزد نبویی ، هیچ چیز را نبوییده یی ، و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها باور نکنی ، هیچ چیز را باور نکرده یی ... سوگند می خورم ، هزار بار سوگند می خورم که تو اگر گمان کنی که هر فردایی شکل هر امروزی ست ، زندگی را به اهرمن سپرده یی و گریخته یی....

 

دگرگونی با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا .

 

- تو انتظار نداری شاه سابق برگردد ؟
- مگر مغز خر خورده ام . اگر می خواستند برش گردانند اصلا چرا می بردندش ؟ ورق بر می گردد اما شاه بر نمی گردد .
- چرا ورق بر می گردد ؟
- مگر شده که بر نگردد ؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق . این حرف را یک جوان که ازش بازجویی می کردم به من گفت . حافظه ی بدی ندارم . نمی دانم چرا توی مدرسه ، آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم .
- به نظر تو کی ورق بر می گردد و چطور بر می گردد ؟
- نمی دانم . شاید وقتی که مسلمان های حاکم بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند و نقش همان معلم شرعیات مرا بازی کنند .

 

برای زنده ماندن دو خورشید لازم است : یکی در قلب ، دیگری در آسمان .

 

خورشید اگر حرکت نداشت ، بی شک ، تنها حرکتش سقوط بود .

 

یک بهار دل به هزار بهار طبیعت می ارزد .
یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در درون خود دارد .

 

نسیم همیشه خوب است ، باد بلاتکلیف است ، و توفان اما صد سال یک بار و فقط یک لحظه عالی ست .

 

ما در زیرزمین بودیم و از پنجره نگاه می کردیم . پنجره کاشی سبز بود مشبک . کنار ما روی زمین ، گلوله های خاک زغال را چیده بودند برای کرسی زمستان . پاییز بود ، تابستان بود ، فصل پنجم سال بود ، فصل بیگانه یی که دیگر درسال های بعد نیامد .

 

حقا که دانشمندان تنها به این دلیل خلق می شوند که همیشه مشکل ترین طریق برای رسیدن به یک هدف را زودتر از آسان ترین راه برای رسیدن به همان هدف پیدا می کنند .

 

این اوج مصیبت انسان عصر ماست : له کردن آنهایی که نمی فهمیم شان : فهم خود را اوج فهم جهان دانستن .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:45 توسط فرانک |