اسباب خوشبختی

اریک امانوئل اشمیت

شهلا حائری

 

انتشارات قطره

کتاب 4 تا داستان کوتاه داره که داستان بازگشت را قبلا معرفی کردم . ا

سباب خوشبختی : همه معتقدند زن با این شوهر عاشق چیزی کم ندارد تا اینکه مسئله ای را در ارتباط با وی کشف می کند .

دستکش : زن هیچ گاه ازدواج نکرده به خاطر معشوق معروفش .

بانوی گل به دست : زنی که 15 سال است هر شب با دسته گل در ایستگاه قطار منتظر می ماند .

خوب بود یک جورایی راستش داستان اول را اصلا دوست نداشتم چون درکش نمی کردم چطور ادم می تونه عشق شوهرش را باور کنه وقتی زن و بچه های دیگه داره !!!! خیانت توجیه ناپذیره . دست کش هم یک جورایی هندی بازی بود برام . در مجموع خوب بود به خحاطر قلمش به خاطر سبک نوشتنش اما موضوعات چندان جذبم نکرد .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

بعضی زن ها مانند تله ای هستند که انسان را گرفتار می کنند .

گاهی آدم دلش نمی خواهد ار این دام رهایی بیابد . آدم از عشق اساسی هرگز فارغ نمی شه .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:47 توسط فرانک |

دو مرد از بروکسل

 

اریک امانوئل اشمیت

ساناز سهرابی

 

انتشارات افراز

از خاطرات امانوئل لویناس : مرد بعد از کشته شدن سگش خودکشی می کند و دخترش در پی یافتن علت است .

زندگی سه نفره : زن بعد از مرگ شوهرش با مرد دیگری ازدواج می کند که شوهر او را نابغه موسیقی می داند .

قلبی زیر خاکستر : زن عاشق پسر خواهرش هست که از بیماری قلبی رنج می برد و در همین بین پسر خودش در اثر تصادف کشته می شود .

دو مرد از بروکسل : دو مرد با هم پیوند دوستی جاودانه می بندند در کلیسایی که عروسی زن و مرد جوانیست و بدین ترتیب زندگی ها به هم گره می خورد .

شبح بچه : زن و مرد عاشق هم هستند اما به دلیل مشکلات ژنتیکی بچه شان را سقط می کنند .

انتخاب بعدی هم از یکی دیگه از نویسنده های شدیدا مورد علاقه ام اشمیت هست باز هم مثل همیشه عالی و دوست داشتنی البته موضوعات خیلی خاص و رمزآلود داستان هایی با ماجراهای عجیب اتفاقات و دست سرنوشت تقریبا همشون داستان هایی هستند که اخرش راز قضیه را می فهمیم این تیپی . در هر صورت جذابند و همه گیرایی هم به رازآلود بودن قصه ها و خط روایتش نیست خود قلم نویسنده مثل سابق حرف نداره .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

انسان هرگز در مقابل مرگ آن طور که انتظار می رود واکنش نشان نمی دهد .

 

آینده ، آدم از آن بی اطلاع است چون خود آدم آن را می سازد .  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 8:45 توسط فرانک |

رویای سلت

 

ماریو بارگاس یوسا

کاوه میرعباسی

 

انتشارات صبح صادق

راجر کیسمنت یک فرد ایرلندی هست شخصی که به عنوان سفیر انگلیس به کنگو می ره و اونجا شاهد بدرفتاری اروپایی ها با آفریقایی هاست و هر چند اوایل با این طرز تفکر راهی این قاره می شه که اروپا می خواد تمدن را برای افریقا ببره اما بعد می فهمه چیزی جز حرص و آز سبب این موضوع نبوده و شکنجه هایی را می بینه که مو بر تن آدم سیخ می کنند راجر تلاش می کنه و سعی می کنه حقیقت را به گوش جهانیان برسونه بعد از اون سفیر انگلیس در برزیل می شه و برای همین یک ماموریتی فرستاده می شه به آمازون پرو که بیند با سرخ پوست ها چه رفتاری می شه و بدین ترتیب هست که اونجا تازه می بینه باز هم به رفتاری که با سیاه پوست ها می شد رفتارها بسیار وحشیانه است مثلا اگر سرخپوستی نتونه جیره لازم از کائوچو را جمع کنه بچه هاش را توی رودخونه غرق می کنند و ..... نهایت بعد از این رسواگری یک جورایی به فکر می افته در حقیقت ایرلند هم همین شرایط را داره و باید از زیر استعمار انگلیس در بیاد و وارد این حیطه می شه . البته ایشون یک مقادیری انحرافات اخلاقی داشته که خوب نقاط سیاه کارنامش هستند .

قشنگ بود این ماجرا واقعی هست هر چند احتمالا چاشنی داستان و تخیل هم بهش اضافه شده خوب این یک ذره تو ذوقم می زنه نثر کتاب عالیه با این که طولانیه پرکشش هست و آدم را خسته نمی کنه و نکته جالبش این هست حالا نمی یاد اون قدرم روی موضوعات جذب کننده ای مثل ریز زندگی آفریقایی ها و شکنجه ها زوم بکنه و جذابیت بیافرینه بلکه بیشتر روی خود افکار و اقدامات راجر تکیه داره اما خوب حالا بهترین کتاب یوسا هم نبود بالاخره جنبه های تاریخی داشت بعضی جاها خسته کننده بود بعضی جاها واقعا بیشتر از رمان بودن شبیه یک متن تاریخی می شد بعضی جاها البته اما در کل خوب بود مثل همیشه .

پ.ن : خوب من عادت داشتم هر بار برم سراغ یک نویسنده جدید اما فعلا بعد این برگشت طولانی ترجیح می دم اروم اروم از همون نویسنده هایی که قبلا می شناختم اگر چیز جدیدی هست بخونم تا ببینم چی پیش می یاد و با یوسای عزیزم هم شروع نمودم .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

چرا از مصیبت هایی آگاه شود که هیچ جور نمی تواند چاره شان کند و فقط باعث تلخکامی بیشتر می شوند؟

 

کنگو به او هم انسانیت بخشیده بود ، اگر انسان بودن به این معنی باشد که دریابی حرص ، طمع ، پیش داوری ها ، شقاوت به چه نهایت هایی می توانند برسند .

 

عرصه ی شقاوت انسانی حد و مرز نمی شناسد و همواره می توان فراتر رفت و برای عذاب رساندن به هم نوعان شیوه های جدید ابداع کرد .

 

مردمی که زیاد سنگ حقیقت یا عدالت را به سینه می زنند اغلب از چیزی که می خواهند علاجش کنند بیشتر آسیب می رسونند .

 

حماقت های کوچک ممکن است با امور مهم گره بخورندو آن ها را به هم بریزند .

 

هر قدر هم آدم درواندیش باشد و با نهایت روشن بینی نقشه بکشد ، باز زندگی که از هر محاسبه ای پیچیده تر است ، طرح ها و برنامه ها را به هم می ریزد و موقعیت هایی نامطمئن و متناقض را جایگزینشان می کند .

 

در مورد خدا باید ایمان آورد نه این که استدلال کرد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 17:40 توسط فرانک |

روزی که او خود اشک های مرا پاک خواهد کرد

 

کنزابورو اوئه

جلال بایرام

 

انتشارات نیلوفر

کتاب در حقیقت از دو داستان تشکیل شده :

روزی که او خود اشک های مرا پاک خواهد کرد : در مورد مرد ی که تعادل روانی  نداره معتقده به سرطان کبد مبتلا شده و اکنون درگیر خاطرات روزهای گذشته ، عقده هایش نسبت به مادر و بی تفاوتی هایش ، خاطرات روزهای جنگ ، مصیبت های ناشی از آن وفاداری به امپراطور و .... است

 

هیولای ابرها : پسر دانشجو به عنوان کار پاره وقت مسئول نگه داری از آهنگ سازی می شود که گویا به نوعی دیووانه شده و موجودی خیالی را می بیند .

کتاب قشنگی بود از اون نثرهایی که تو رو درگیر خودش می کنه و می خوای هی ادامه بدی یک کمی گنگ یک کمی پیچ در پیچ و کاملا شرقی . راستش نمی دونم چی باید در موردش بگم هنوز دستم راه نیست انگار:دی در هر صورت اقای اوئه برنده جایزه نوبل بودند و این کتاب را هم همون دوستای خوبم بهم هدیه دادند که ازشون ممنونم .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

واقعا وحشتناک است که آدم  قبل از این که بتواند خاطره ای یا تجربه ای از زندگی به چنگ آورد ، طعمه ی مرگ شود ! چون هنوز فرصتی نیافته تا در زندگی اش عملی در خور انسان انجام دهد .

 

شما جوان هستید و شاید هنوز در این دنیا از دیدار کسی محروم نشده اید که دیگر هرگز نتوانید فراموشش کنید ، منظورم موجودی است که آن قدر دوستش دارید که همواره کمبودش را احساس می کنید . پس شاید آسمان بالای سر شما هنوز چیزی به جز آسمان نیست .  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 7:12 توسط فرانک |

دوره گردها

 

پل هاردینگ

مجتبی ویسی

 

انتشارات مروارید

جرج در حال احتضار است خانواده اش دور او جمع هستند و او به صورت پراکنده چیزهایی از کودکی خود تفکرات خود و تنهایی هایش به یاد می آورد قسمت هایی در مورد سرگشتگی های پدر دوره گرد تنها و صرعی او و قسمت هایی در مودر پدربزرگ کشیش و مجنون اوست سرنوشت سه مرد از یک خانواده سه مرد تنها و ......داستان شرح همین تنهایی های افراد و زندگکی هاشون هست یک جور بر شاعرانه بودن نثر و نوع نوشتنش تاکید داره یک سری نوشته های نرم و خیالی و روان !

دوسش داشتم قشنگ بود  به خصوص نثرش خیلی به دل می چسبید . این کتاب اولین کتاب اقای هاردینگ هست که برنده جایزه پولیتزر هم شد .

ممنون از دوستان خوبی که این کتاب را بهم هدیه دادند واقعا چسبید ممنون .

پ . ن : من و همسر و رها خوبیم مرسی از همه . دخترکم به لطف خدا داره 3 ماهه می شه یک دختر سالم و خوشگل . برگشتم به کتاب خونی البته با سرعتی به مراتب کمتر از قبل . امیدوارم همه چیز خوب پیش بره

 

قسمت های زیبایی از کتاب

درد در سینه ات و تلاطم در روحت نشانه ی آن است که هنوز زنده ای ، هنوز انسان ، و هنوز گشاده در برابر زیبایی جهان حتی اگر به فراخور این حال عملی انجام نداده باشی .

 

چه باک از اندوه و سختی و رنجشی که از رفتن تو به جا می ماند ، شاید از همه بیشتر برای من – فقط کاش از مدار این دایره ی تنگ و سرد پا فراتر می گذاشتی ، تا وقتی ، یک میلیون سال بعد ، اگر باستان شناسان گرد و خاک از لایه ی این دوره از جهان ما برمی گرفتند ، حد و حدود اتاق های خانه ی ما را معین می کردند ، علامت می زدند و هر بشقاب و پایه ی میز و استخوان ساق پا را می شمردند ، تو آنجا نمی بودی ، بقایای اندام تو آنجا نمی بود تا پیدایشان کنند و برچسب نوجوان مذکر بر آن بزنند ، جز اسرار می بودی ،موجودی که هیچ گاه از وجودش حتی آگاه نمی شدند تا از رازش سر درآورند .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 7:25 توسط فرانک |

سلام به همه ی دوستای خوبم

ممنون که این مدت سر می زدید و جویای احوالم بودید خیلی خوشحال شدم

راستش همون طور که اکثرا حدس زدید دلیل تمام این وقفه ها بارداری بود . خوب سه ماه اول حال خیلی نامساعدی داشتم و اصلا هیچ کار نمی تونستم بکنم که البته همسر خوبم ُ مامانم و بابا واقعا زحمت کشیدن و یک دنیا ازشون ممنونم . الان خدا را شکر بهترم دلیل عدم ارائه کتاب هم بدی حالم نیست راستش رفت و آدم به کتاب خونه برام سخت شده و فکر کنم حالا حالاها از کتاب خبری باشه :دی

مسافرمون هم یک دختر کوچیکه که امیدوارم لطف کنید و برام دعا کنید تا صحیح و سالم به دنیا بیاد . من همیشه توی ذهنم بود اگر روزی دختری داشته باشم اسمشو می ذارم سرمه گاهی هم گیسو مد نظرم بود البته اما خوب تا این لحظه اسم کوچولوی ما رها هست . راستش همسرم شدید دلش دختر می خواست و خیلی آرزو می کرد بچه دختر باشه منم وقتی دیدم این قدر چشم به راه دختره و از طرف دیگه چه قدر با من و نی نی مهربونه و هوامو داره این مدت با خودم عهد بستم بچه اگر دختر بود اسم مورد علاقه اون یعنی رها را بذارم روش . حالا تا الان سر قولم هستم:دی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 13:15 توسط فرانک |

چنبره افعي ها

 

فرانسوا مورياك

جواد صدر

 

انتشارات لوح فكر

كتاب يادداشت هاي پيرمرد پولداري است كه از همسرش و فرزندانش نفرت دارد . معتقد است همسرش هيچ گاه او را دوست نداشته و پس از تولد بچه ها كاملا او را فراموش كرده و فرزندانش نيز تنها در پي دست يابي به ثروتش هستند و او را مسخره مي كنند . به دنبال راهي است تا آنها را در حسرت اين پول بگذارد و رنج هايي كه كشيده را نيز به گوششان بخواند .

قشنگ بود من از توصيفات و موشكافي هاي روان شناسانه اش خوشم مي ياد حالت روحي آدم ها و تفكراتشون توي تنهايي هاي خودشون را خوب تجزيه و تحليل مي كنه خيلي ملموس و واقعي . شخصيت هاي خاص درست مي كنه در عين حال نه غير قابل باور و غير عادي .

در مورد مورياك بايد بگم خودش از طبقه اشراف بوده ولي خيلي از اين طبقه بدش مي يومده و خيلي هم تحت تاثير انجيل بوده و توي داستان هاش به اين مطلب مي پرداخته .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 7:39 توسط فرانک |

برهوت عشق

 

فرانسوا مورياك

اصغر نوري

 

انتشارات افراز

رمون نوجواني است كه از نظر خانواده چندان مقبول و سر به راه نيست روزي در تراموا با ماريا زن بدنام شهر رو به رو مي شود و نگاه هاي محبت آميز زن سبب بروز احساساتي در رمون مي شود هر چند ماريا افكار ديگري دارد و رمون افكار ديگري . رابطه اي ايجاد مي شود كه هدف براي هر كدام متفاوت است . در اين بين بايد توجه داشت پدر رمون نيز پزشك با اخلاقي است كه در پنهان عاشق مارياست و او و ماريا نيز رابطه اي خاص دارند .

قشنگ بود موضوع جالبي بود دقيقا احساسات مختلف اين افراد را و اون چه درونشون مي گذشت نگاهشون به عشق و تاثيرات عشق را خوب تصوير كرده بود يك بعد روان شناسي هم توي داستان بود در كنار بعد رمان بودنش . بيش از حادثه محور بودن در حقيقت مفهوم محور هست .

آقاي مورياك روزنامه نگار ، شاعر و نويسنده فرانسوي هستند كه برنده جايزه نوبل بوده و در حقيقت با همين كتاب هم به شهرت رسيده .

 

قسمت هاي زيبايي از كتاب

نمي دانست كه عشق حتي در شلوغ ترين زندگي ها هميشه مي تواند حضورش را پر رنگ كند ، نمي دانست كه دولت مردي بيش از حد خسته ، دور و بر ساعتي كه معشوقه اش منتظر اوست ، دنيا را متوقف مي كند .

 

ستوان از آن افرادي بود كه تاييد و تحسينشان عاصي مان مي كند و باعث مي شود به حقايقي كه تا پاي جان براي شان زحمت كشيده ايم شك كنيم .

 

همه ي ما توسط كساني كه دوست مان داشته اندساخته و باز ساخته شده ايم ، ما اثر افراد اندكي هستيم كه در عشق شان به ما سماجت به خرج داده اند – اثري كه بعدها آن را باز نمي شناسند و هرگز هماني نيست كه آن ها آرزو كرده بودند .

 

كدام منطق بايد ما را از رنج تحمل ناپذير لحظه اي نجات دهد كه در آن فردي كه مي پرستيمش و نزديكي او براي زندگي و حتي تن مان حياتي است ، با قلبي بي تفاوت و شايد راضي با غيبت هميشگي ما كنار مي آيد ؟

 

ما از افراد نزديك خود بيشتر از ديگران بي خبريم ...كسي را كه هميشه در كنارمان است ديگر اصلا نمي بينيم .

 

دوست داشتن وحشتناك است و ديگر دوست نداشتن شرم آور ....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 8:37 توسط فرانک |

نامیرا

 

صادق کرمیار

 

انتشارات نیستان

نامیرا اشاره ای داره به داستان کربلا و امام حسین البته قبل از شروع قیام هست . داستان کوفیان که چگونه به فکر دعوت امام می افتند و چگونه بعدا پا پس می کشند و البته حالت داستانی داره و ما بر زید همسرش سلیمه و عبدا... از بزرگان خاندان زید تمرکز داریم که چگونه در این وسط با شک و تردید دست به گریبان هستند و در نهایت چگونه تصمیم گیری می کنند .

خوب از آقای کرمیار قبلا داستان هایی را معرفی کردم و این یک کتاب جا موند . کتاب نسبتا قشنگیه حالا در مورد عاشورا زیاد خوندیم اما من باب پرداختن به داستان یکی دو فرد خاصش جالب بود و موضع گیری های عبدا... تفکرات و تغییر جهت دادنش هم برام جالب بود اما راستش این اسامی عربی شبیه به هم یک مقادیری اذیتم می نمود .

 

قسمت های زیبایی از کتاب

آن ها بهشت خداوند را آرزو می کنند در حالی که نه مالی در راه خدا داده اند و نه جان خویش را به خطر انداخته اند .

 

از او زیان کارتر کسی است که دشمن خود را خویش می پندارد و دوست خود را دشمن !

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392ساعت 23:29 توسط فرانک |

سه كاهن

 

مجيد قيصري

 

انتشارات عصر داستان

داستان در مورد كودكي حضرت محمد هست . وقتي در نزد دايه خود حليمه به سر مي برد و كاهناني در صحرا به سراغ حليمه و حارث مي آينده تا در ازاي پول اين كودك را بگيرند و حليمه هراسان تصميم دارد هر طور شده محمد را به مادرش آمنه و پدربزرگش سردار برساند .

اينم يكي ديگه از تازه هاي نشر . خوشم اومد قشنگ بود نثرش هم ساده است هم ادبي و يك جور پر احساس بعد خود داستانش را هم من نمي دونستم يا نداشتيم و نخونديم يا من فراموش كرده بودم . چيز ساده كوتاه و دوست داشتني اي بود به نظر من .

 

قسمت زيبايي از كتاب

چه سخت است براي پادشاهي قصه بگويي كه زندگي خودش روزگاري قصه مي شود .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 9:32 توسط فرانک |

مطالب قدیمی‌تر