ملکه ویکتوریا

الیزابت لانگفورد

ذبیح ا... منصوری

انتشارات زرین

داستان در مورد ویکتوریاست دختری که وقتی به دنیا می آید قرار نیست ملکه انگلیس شود 11 نفر قبل از او هستند که شایستگی پادشاهی را دارند اما یکی پس از دیگری فوت می کنند و ویکتوریا میشه ملکه انگلستان . کتاب از بچگی ویکتوریا می گه ، روابطش با مادرش ، شوهرش اینکه عاشق هم بودند ، زن متدینی بوده بچه های زیادی داشته سبب پیشرفت های زیادی توی انگلیس میشه خیلی عدالتخواه بوده و مغز سیاسی خوبی داشته . چیزای جزئی هم می گه مثل اینکه قدش کوتاه بوده و برای اولین بار اون سراغ کفش های پاشنه بلند زنونه می ره .

نه خوشم نیومد . خوب کتاب های این تیپی با ترجمه ذبیح ا... منصوری یک زمانی خیلی توی بورس بودند من به شخصه که زیاد ازشون خوندم توی یک برهه ای واقعا هم فاز می داد الانم شدید ذهنم درگیر بود که باید برم توی حال و هوای اون روزا و یک کتاب دیگه از ترجمه های ایشون بخونم که رفتم سراغ ملکه ویکتوریا . ارزش ادبی ندارند از نظر معلومات عمومی و تاریخی چیزای جالبی می گند ولی خوب اونم بدیش اینه چندان قابل استناد نیستند یعنی نویسنده ها مورخ های معتبر نیستند اما خوب در هر صورت شور و حال خودشو داره و خوندن تاریخ به صورت داستان سبب موندگاریش توی ذهن می شه .

قسمت های زیبایی از کتاب

اساس نیک بختی یا بدبختی هرکس بین تاریخی که به مرحله بلوغ پا می گذارد تا سن بیست سالگی استوار می شود .

هر قدر مردی زنی را دوست داشته باشد اگر احساسات خود را بروز ندهد آن زن پی به احساساتش نمی برد .

کار وقتی جزء فطرت انسان شد تولید آرامش می نماید تولید آرامش می نماید و هنگام کار کردن انسان احساس می کند که راحت است .

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:41 توسط فرانک |

 

مرگ آقای بالتیس برگر

 

بوهومیل هرابال

ساغر اسرار

 

انتشارات باغ نو

رویای خوش: مردی که با دختر کولی دوست شد

پرحرف ها: مرد به دیدن دوستش نزدیک کارخانه سبمان رفته

بعد از ظهر کسل کننده: پسری که توی کافه رمان می خواند

درس شبانه: مرد آموزش موتور سواری میدهد

مراسم خاکسپاری: شرط بندی و اعتقاد به اعداد

محضردار : یک محضردار و صبحتش با اطرافیان و مشتریاش

زیر تابلوی درخت سبز : شوهر خواهر مرد داره در مودر تصادفات بهش می گه

چشم الماس : دخترک کور توی قطار از پدرش تعریف می کنه

تولد پراگ : مردی که توی تئاتر کار گرفته

ایمن کوچک :  ایمن به همه دلداری و قوت قلب می ده

مرگ آقای بالتیس برکر : مسابقات موتور سواری

کافه تریای جهانی : دختری که خودش را دار زده

می خوای پراگ طلایی را ببینی؟ : کسانی که بعد از دیدن زیبایی های پراگ مرده اند!

اینم یکی دیگه از تازه های نشر . مجموعه داستان کوتاه که دوستشم نداشتم مطابق سلیقه من نبود یک جورایی بود خیلی داستاناش موضوع نداشت انگار تعریف یک برهه یک مکالمه و .. بود جوری که من زیاد خوشم نیومد جذبم نمی کرد که پیگیر باشم . 

 

قسمت های زیبایی از کتاب 

چه جوریه که من اینقدر تنهام وقتی که پراگ این همه جمعیت داره؟

هرکسی یه چیزی برای دوست داشتن داره .

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:43 توسط فرانک |

 

حکایت های محله ما

 

نجیب محفوظ

حیدر شجاعی

 

انتشارات جامی

داستان یک جور داستان استعاره ای از زندگی آدم ها روی کره زمین اومدن و رفتن پیامبرا و ... است . جبلاوی مکردی هست که یک خونه شبیه بهشت داره اون فرزند اوچیکش ادهم را جانشین می کنه و ادریس فرزند بزرگ ناراحته و برای همین از خونه رونده می شه ادهم هم زنش و ادریس گولش می زنن و از خونه رونده می شه و همین طور نسل ها ادامه می یابه همه در آرزوی بازگشت پیش جبلاوی و خونه هستند . 

قشنگ بود . اینم یکی دیگه از تازه های نشر بود که سراغش رفتم . به نظر فکر جالبی کرده بود و خوب هم درش آورده بود جوری نبود توی ذوق بزنه حالا نمی گم عالی و از این حرفها اما در مجموع کتاب خوبیه به نظرم .  

 

قسمت های زیبایی از کتاب

همه اندوه ها در کنار تو کوچک و ناچیزند .

 

اشتباه و گناه من آنقدر بزرگ است که تا آخر عمر گریه خواهم کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:56 توسط فرانک |

 

شانس

 

مارک تواین

 

انتشارات چشمه

روزنامه نگاری در تنسی: یک جای خشن برای کار

قورباغه جهنده بدنام کالا وراس کانتی: مردی که روی حیواناتش شرط بندی می کند

ونوس تپه کاپتول: مرد مجسمه ساز عاشقی فقیر است

نیاگارا: مرد به دیدن ابشار نیاگارا و سرخ پوستان رفته

ساعت من: ساعت مرد هر بار عیب تازه ای دارد

داستان پسر کوچولوی بد: پسر کوچولو بد است اما مجازاتی در انتظارش نیست

اقتصاد سیاسی: مرد برق گیر روی خانه اش نصب کرده

شانس: مرد ابله با شانس پیشرفت می کند

ملاقاتی مرموز: مالیات بر درآمد!

داستان پسر کوچولوی خوب: پسر خوب است اما جایزه ای ندارد

حقایقی درباره ی قرارداد عظیم راسته ی گوشت گاو: به دنبال زنده کردن صورت حسابی قدیمی

چگونه سردبیر بک روزنامه کشاورزی شدم: مرد بدون هیچ اطلاعی از کشاورزی در این زمینه می نویسد

عاشقانه ای از قرون وسطا: به خاطر سلطنت مرد دخترش را پسر جا زده

کاپیان ند بلیکی: کاپیتانی که قاتل یکی از ملوانانش را می کشد

آدم خواری در قطار: مرد تعریف می کند چطور هنگام گیر کردن در قطار سایر مسافران را خورده اند

پنج موهبت زندگی: فرشته پنج هدیه لذت عشق شهرت ثروت و مرگ را دارد

رویایی غریب: دیدن خواب قبرستان و اسکلت

یک افسانه: گربه برای سایر حیوانات از آینه می گوید 

اینم یکی دیگه از تازه های نشر که البته تجدیده چاپه مجموعه ای از داستان کوتاه های مارک تواین با ته مایه طنز . کتاب بدی نیست خوب نوشته شده خوب ترجمه شده موضوعات جالبی داره . برای من چیز آن چنانی نیست چون کلا روحیه طنزم پایینه .  

 

قسمت زیبایی از کتاب

اون هایی که توی مجلات نقد کتاب می نویسن کی هستن؟ یک مشت آدمی که تو عمرشون یه کتاب هم ننوشته ن .

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:3 توسط فرانک |

شازده ناقص 

طلا نژاد حسن 

انتشارات نیک فرجام 

باشد برای بعد : دختر یواشکی نامه های پدرش را می خواند

شازده ناقص : کتابی که خریده دو صفحه ندارد

بوی گرمک : مرد راننده دختری را سوار کرده که مقصدش دانشگاه است

رنگ هسته خرما : خانم دکتر پس از سال ها یکی از مجروحان جنگ را می بیند

سرخور : شوهر زن فوت کرده و باید همسر برادرشوهرش شود

مثل همیشه : پسری که مادرش با مردی دوست است

اینشاءا... بهشت : دخترک 5شنبه ها به قبرستان می رود تا خوراکی جمع کند

باز هم منتظر است : تلفنچی بیمارستان با دوست تلفنی اش قرار دارد

عزرائیل : زن دائم فکر می کند بهتر است خودش را بسوزاند

داستان باشد برای بعد برگزیده جایزه ادبی صادق هدایت شده ، داستان رنگ هسته خرما رتبه اول جشنوراه ادبی اصفهان را آورده و داستان عزرائیل برگزیده جایزه ادبی آبادان بوده . خود کتاب هم برنده جایزه پنجمین جشنواره ادبی اصفهان شده .

خوب اینم یک مجموعه داستان کوتاه دیگه از خانم نژاد حسن .بد نیست موضوعاتش گاهی قشنگه سردرگمی هاش باحاله لحن نوشتنش روون و جذابه اما یک ابهامی هست توی بعضی هاش که من اصلا درکش نمی کنم چراش را متوجه نمی شم ارتباط خاصی باش برقرار نمی کنم در کل برام متوسطه .

خانم نژاد حسن فوق لیسانس ادبیات فارسی دارند .

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:4 توسط فرانک |

 

یک فنجان چای سرد

طلا نژاد حسن

انتشارات چشمه

دو سال و چهار ماه و ... : همسر مرد از ماشین پیاده می شود تا شیرینی بخرد .

پیشتو : زن و شوهر در حال پنهان کردن وسایل پسر سربازشان  .

کامیون : دوران جنگ و بمباران

یک فنجان چای سرد : دختری که احتیاج به سقط دارد .

دسته کلید : دختر عکاس صبح زود راهی عکس گرفتن می شود .

جای چرخ ماشینت : زن کنار ساحل به یاد روزهای قدیم

عکس دو نفری : جنگ بمباران و اجساد زیر اوار

یک بغل سوغات : مرد همیشه در خانه اختر سراغ دختر را می گیرد و ...

کنار آتش : پسرک از اهو خوشش آمده و ..

اینم یک مجموعه داستان کوتاه از خانم نژاد حسن . داستان های روان ، برخی از موضوعات جالب و دوباره در بعضی جاها همون حس تکمیل نشدگی . بد نبود عیب خاص و توی ذوق زدنی نداشت اما حالا چیزی هم نداشت که آن چنانی و قشنگ باشه . دوباره داستان ها حال و هوای جنوب و جنگ دارند .

ایشون متولد اهوازند هر چند اصالتا خرم آباید ان . باید بگم که برخی از تک داستان های این کتاب جز برزیدگان جشنواره های اصفهان و آبادان بودند .

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:9 توسط فرانک |

 

شهریور هزار و سیصد و نمی دانم چند

طلا نژاد حسن

انتشارات قطره

زن از جنگ زده های جنوبی است که در کرج زندگی می کنند . روزهای قبل از سال نو است و زن به همه چیز فکر می کند و زندگی در اهوئاز ف جنگ ، آوارگی ، همسر اولش ، دخترش در پاریش ، شوهر دومش ف پسرهایش که وارد یک شرکت گلد کوئیست شده و الان تحت تعقیبند و در همین فکرها با زندگی روزمره زن ، اخلاق و رفتار خودش و فرزندانش آشنا می شویم

قشنگ بود .یک دفعه توی پیش نهادی نوروزی اکثر مصاحبه شونده ها این کتاب را پیش نهاد داده بودند و واقعا اینم تو سال گذشته رو مخم بود که بخونم چون می دیدم اوه همه به این کتاب اشاره دارند و من کلا نویسنده اش را نمی شناسم که نمی شناسم . نثرش قشنگ نوشته شده ، رفت و برگشتای خوبی داره و خانواده جالبی را هم در نظر گرفته اما راستش خیلی هم خوب نیست برای من خیلی جاهاش دلیل خیلی از وقایع و چگونگیش مبهم موند یک جورایی زخم خورده بود داستان انگار هنوز جای کار داشت . خانم نژاد حسن از نویسنده ها و منتقدین کشورمون هستند .

قسمت های زیبایی از کتاب

خیلی ها دلیل کارهای آدم را نمی دانند . کسی چه می داند پشت پرده ی هر حرف و هر حرکت چه چیزی خوابیده ؟

جای همه چیز روی سفره ی ما خالی است .

حتما او هم حسرت یک چیزی را در وجود من خورده ، مطمئنم . شاید هم حسرت خیلی چیزها؟!

حس این که دیگر نمی توانی چیزی را عوض کنی عوضت می کند .

بعضی وقت ها اتفاقاتی برایت می افتد و یک هو سر از جاهایی در می آوری که به یک باره تمامی معادلات درون مغزت را به هم می ریزد .

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:7 توسط فرانک |

 

بر فراز آشیانه عنقا (جلد 2)

منصور انوری

انتشارات صریر

جلد دوم کتاب هم ادامه جلد اول هست این که مبارزات با جدایی طلبان کرد چطور پیش می ره . اینم دوست نداشتم . یک چیزاییش خیلی بهتر بود مثلا بعد یک مدتی نصیحت خونی هاشو گذاشته بود کنار نویسنده و شرح وقایع داده بود که واقعا برای من جالب بود . باشگاه  افسران چطور در محاصره بود چه طور افسرا نقشه می کشیدن درگیر می شدن این قسمت ها را دوست داشتم و جدا به فکر فرو بردم که چه قدر بچه های ارتش هوانیروز و سپاه توی این جنگ از خودشون مایه گذاشتن ارتشی ها چطور تونستن اون همه توی بی خبری و ترس مقاومت کنن جوونای ما چی کشیدن تا کردستان امن بشه و ...نقطه ضعف همون نقطه ضعف جلد اوله که البته کمرنگ تره اما بیشتر از همه چیزی که سبب ناخوشنودیم شد آخره کتابه یعنی چند ماجرای موازی ما هیچ کدوم به سرانجام نمی رسن ظاهرا قراره همین طور و همین طور ادامه داشته باشه و آقای انوری در سال های بعد جلدای بعدی کتاب را بدن بیرون انتظارشو نداشتم ! بعدم دیگه خیلی ماجرا و افراد وارد کتاب شدن فکر کن شونصدتا احمد داری خوب گیج می شی کدوم به کدومه و دیگه اینکه اگر کتاب بر مبنای افراد حقیقی هست به نظرم بهتره یک مقدمه ای باشه یه شااره ای بشه

قسمت زیبایی از کتاب

فرماندهی شاید کار دشواری نباشد – که هست- اما داشتن مسئولیت ، آن هم مسئولیت جان عده ای ، به خصوص افرادی که انسان دوستشان دارد و از همه مهم تر آدم هایی که مظلوم واقع شده اند ، کمرشکن است .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:2 توسط فرانک |

 

بر فراز آشیانه عنقا( جلد اول)

منصور انوری

انتشارات صریر

داستان در مورد مبارزه سپاهیان و ارتشی ها با جدایی طلبای کرد هست . این طور که خوندم توی نت ظاهرا در مورد شهید احمد کشوری هست و قاعدتا واقعی . از یک طرف اغشاشگران کرد را داریم پاتک هایی که می زنن و از طرف دیگه نیروهای دولتی که دارن سعی می کنن به محاصره باشگاه افسران خاتمه بدهند .

اصلا خوشم نیومد . چهارچوب کتاب خوبه یعنی چرت و پرت نیست واقعا داره ماجرایی را تعریف می کنه که اتفاقا الان اینقدر دلم می خواد یک داستان بی حواشی در موردش بخونم که نگو . کمترم بهش پرداخته شده اما یک چیزاییش بد رو مخه . راوی یک روایت کننده نیست یک جانبداره لوسه . مثلا از شورشیها که می خواد بد بگه برمی گرده می گه طرفدار خلقید مثلا پس چرا دارید خلق را می کشید ؟ خوب یک بار گفت تمام نمی شه که این قدر از این کشفی که کرده خوشحاله در هزار حالت روی همین مانور می ده بابا کتاب کودکان نیست هی بخوای این طور واضح بدیهیات را به نظرت بامزه بیاد و مکرر و مکرر توضیح بدی . یا خیلی خیلی بچه گانه تر طرف یکی از سپاهیان را می بینه توی قطار می خواد از نق نق بچه شکایت کنه بعد یادش می یاد بسیجی ها رئوف هستند خوش قلب هستند و عاشق بچه ها !!!!! این مسخره بازیاش لجمو در می یاره . بدتر همه هی نشسته برای خودش مقایسه می کنه که سپاهیا خیلی ماهرترن از ارتشیا که ادعای آموزش دیدن دارن و اینا .........

پ.          ن : اسم این کتاب هی منو یاد پرواز بر آشیانه فاخته می انداخت هی تو مخم بود گفتم یک بار برای همیشه بخونمش ذهنمو آزاد کنم خو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:26 توسط فرانک |

 

دیوار چین

 

فرانتس کافکا

آرمین اشرف، امیر لاهوتب

 

انتشارات جامی

یکی دیگه از  تازه های نشر بازم از مجموعه داستان های کافکا بود که فرهنگستان و کاوش های یک سگ را همین  روزا معرفی کرده بودم . بقیه داستانا به شرح زیرند :

سوار بر سطل زغال: مرد بی پول زغالی برای گرم کردن ندارد

هنرمند گرسنه: هنر مرد روزه گرفتن برای روزهای متوالی است

دیوار چین: در مورد دیپار چین ساخته شدنش و ....

لانه: حیوان از لانه اش مزایایش بدی هایش و ... می گوید

سرگرمی: حیوان عجیبی که هم نوعی ندارد

قصه ی کوچک: موشی که در حال فرار است

یک گزارش قدیمی: در مورد جنگ و حمله

پزشک دهکده: نیمه شب دکتر به بالین مریضی خوانده می شود و مهتر عجیبی به او اسب میدهد

قتل برادر: زن منتظر بازگشت همسرش به خانه است

ناخدا: مردی که ادعای ناخدایی دارد

کرکس: کرکسی به مرد حمله کرده و پاهای او را نی خورد

همسایه: دو تاجر که دفتر کارشان به هم چسبیده 

بد نبود راستش من قبلا مجموعه داستان های کافکا را پشت سر هم خونده بودم که خسته کننده و سنگین بود و امسال که داستان های تکی و تفسیری اومد باز تجربه اش کردم از اون تجربه خوشم اومد اما این بارم باز یک عالمه داستان بود برای من عدم تمرکز و توجه می اورد و خیلی مناسب نبود البته بدم نبود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:19 توسط فرانک |

مطالب قدیمی‌تر